به دنیا خوش اومدی ...

پست ثابت

دنیا یه کتاب داستانِ ، یه کتاب جذاب با یه عالمه اتفاقای تلخ و شیرین. من خاله عاطفه ام و تو یه آقا پسر عزیز و دوست داشتنی قلب میخوام قصه ی زندگی تورو تعریف کنم. تو که نبودی عمه رفت و ما خیلی خیلی غصه خوردیم و خواهیم خورد . تا تو اومدی ! با یه بشارت بزرگ برای شادی مالبخند .

خوشحالیم از آمدنت. خوشحالیم که قراره قصه ای جدید خلق بشه و ماجراهای جدید اتفاق بیافته. خوشحالم که هستی و میخوای قهرمان این قصه شیماچ. سلام قهرمان کوچولو . به دنیا خوش آمدیمژه !

رمضان

سلام عشق من. خوبی عزیز دلم. اهی فدات بشم که روز به روز ماه تر و آقا تر میشی. آفرین خاله جون. هزار ماشالهه همچنان تپلی موندی ولی شکر خدا خیلی از اون جیغ ها و بهونه گیریهات کم شده . خدا پدر دکتر سیف و بیامرزه که داروهات و قطع کرد و فقط یه قطره بهت داد که اونم مامان زهرا بعد یه مدت سر خود قطعش کرد . الان دیگه عسل من به غذا افتادی. تقریبا دو هفته اس که از فرنی و حریره بادوم شروع کردی و به سوپ و غذا رسیدی.ماشالله انقدرم خوش خوراکی که وقتی غذات تموم میشه دیگه لب به شیشه نمیزنی و انقدر اشک میریزی تا بازم بهت بدن. فدات شم خاله کاه از خودت نیست کاهدون که مال خودت . خلاصه که سر هر چیزی بلدی چه جوری مامانی و بابایی و خسته و عاصی کنی. گناه دار...
11 تير 1393

ببلاک ای ار

پهلوون کوچولوی من سلام هزار ماشهااله بزنم به تخته خاله جون پر و پیمون شدی ها ! همچین بگی نگی وزن گرفتی در حد تیم ملی ! هزار ماشاالله شیرخشک بهت ساخته حسابی. ولی متاسفانه فعلا چند روزی که همه بسیج شدن واست تا پیداش کنن شیر مخصوصی که نه حالت و بد میکرد و نه باعث دل دردت میشد ! من و ناصر چند جا رفتیم که نداشتن و میگفتن شرکتش پخش اش و محدود کرده و چند جا هم وعده دادن که تا 2-3 روز آینده میارن. یه دونه هم زورکی زن دایی مرضی برات گرفت . طفلکی اون نی نی هایی که مامان باباهاشون آشنا ندارن. تو خیالت راحت باشه ما نمیذاریم تو گشنه بمونی ! تا اون سر دنیا هم باشه دست به دست هم میدیم برات گیرش میاریم تا همین جور چاق و چله و تو دل برو باقی بمونی. د...
8 ارديبهشت 1393

سلام 93

قند عسل خاله ، خوشگل من بازم مثل همیشه اول یه معذرت خواهی بلند بالا واسه دیر به دیر مطلب گذاشتن تو وبلاگ خوشگلت. بعدش خوبی عسل من ؟ الهی من فدات بشم که انقدر شبیه یه دونه تحفه ی منی ! هر دفعه بغلت میگیرم احساس میکنم امیرپارسا رو 2 سال کوچک کردن ! بس که حالات و رفتاراتون مثل هم دیگه است . خاله جونم خدا رو شکر امروز مامانت بردت پیش دکتر یاریگر روشو مفهمید رفلاکس ات خفیف . و داروهات و شیرخشکت ات و عوض کرد. متاسفانه یا خوشبختانه دیگه شیر مامانی و نمیخوری ! و شیرخشکی شدی که اونم من مطمئنم یه صلاح و مصلحتی توش بوده و ایمان دارم به این قضیه که هر چیزی برای شما فسقلی ها پیش بیاد خیره و همین ! و خدا هیچی جز خوبی برای این فرشته ها نمیخواد. پس ماما...
18 فروردين 1393

من آمده ام

سلام آقا کوچولو امروز خاله از سرکار رفتم ئنبال بیمه ماشین دایی ابوالفضل و بعد هم نیم ساعت خونه بودم و از اونجا رفتیم جایی که فهمیدیم جامون اونجا کنار شما خالیه و تندی با دایی کریم خودمون و به شما رسوندیم ! بازار شامی بود خونتون ! مهمون هم داشتید. دایی حسن اینا اونجا بودندو چهره بابات و مامانت مثل لبو سرخ و چشماشون خسته ! ولی هردو میگفتن ! نـــــــــــــــــــــــــه ! ما خوابمون نمیاد ! خلاصه اینکه بغلت کردم و کلی از حض کردم از دیدن صورت مثل ماهت و کمی شیر دوشی کردیم و بعد بابای مهربونت زحمت کشید و من و پسرم و رسوند. راستی ببخشید زودتر نیومدم. اینو واسه مامان زهرا هم اس کردم. با بچه کوچک خاله جون واقعا تو جای شلوغ سخته رفتن. ایشالله ...
22 دی 1392

سلام به روی ماهت

سلام آقا امیر علی خوبی پهلوون ؟ این صفت و بابایی ات مدام تکرار میکرد. دیدمت ومثل یه غذای خوشمزه نشستی تو دلم. چقدر ریزه میزه ای خاله ! عین ماه میمونی. از دیدنت خیلی خیلی خوشحال شدیم و از دست بزرگترا یه ریزه ناراحت. به همون اندازه که دنیای شما پاک و نازه ، دنیای ما بزرگترا شیله پیله و سیاست داره ! ایشالله شما بچه ها دیگه مثل ما نشید. مامانی اشرف هم یه قرمه سبزی خوشمزه درست کرده بود که همگی نوش جان کردیم . مامانتم خورد تا شیر بشه بره تو جون شما. خاله جون یه ذره تقلا کن تا شیر مامانی روون شه دیگه ! چقدر راحت طلبی فدات شم. هرچی هست من که خیلی دوست دارم بقیه هم که تو  صف فدایی هان. تو کی و بیشتر دوست داری ؟ ...
22 دی 1392

تولدت مبارک

سلام جوجه ریزه ی خاله بالاخره دنیا اومدی ! اونم وقتی که ما سفر بودیم و داشتیم تو حرم امام مهربانی ها واسه سلامتی تو و مامان گل ات دعا میکردیم. خوش اومدی خاله جون. دنیا بد جایی نیست ! باید با هم راه بیاید , اگه اذیتش نکنی , اونم کاری به کارت نداره ! خوش میگذرونی باهاش . انشالله ! خیلی خوشحالم از اومدنت. هنوز ندیدمت و دلم خیلی برات تنگه . آماده ی دیدار هستی قند عسل ؟ صبر کن ، دارم آماده میشم. تا چند دقیقه ی دیگه اونجام . روی ماهتم میبوسم فرشته کوچولو ی من .   ...
20 دی 1392

سالگرد

سلام سلام ستاره همچین پسری کی داره ؟ انقدر دلم برات تنگ شده ببخشید عزیز دلم که زودتر نیومدم برات بنویسم. ایشالله خودت بزرگ میشی ، داماد میشی ، بابا میشی بعد میفهمی خاله چقدر بچه داری سخته و آدم وقت کم میاره ! بعد میگی خاله دستت درد نکنه همون 4 خط رو هم نوشتی شاهکار کردی ! جونم واست بگه دیروز سالگرد مامان بزرگت بود ، همه رفتیم بهشت زهرا ! مامان زهرا شده عین کدو قلقله زن ! ماشالله خوب گردش کردی خاله جون . جات تنگ نیست ؟ خوش میگذره ؟ از آخرین فرصت ها استفاده کن که داره نزدیک اومدنت میشه ها ! خیلی دوست دارم زودتر ببینمت عسلم . بابا محمدرضا کلا سالگرد و یادش رفته بود و شب سالگرد یه صفایی به صورتش داده بود و از اون ور یه سبیل خیلی باحال و...
13 دی 1392

بازم دیر شد

سلام گل پسر خاله بازم اول از همه ببخشید که دیر اومدم بعدشم مامانیت و خاله زینب و ملیکا چند روز پیش اینجا بودند و واست از نزدیک خونه ما وسایل بهداشتی خریده بودند تازه مامانت یه لباس خیلی خوشگل هم واسه زن عمو خانمت خریده بود . دیروز هم زنگ زدم با مامانیت صحبت کردم و فهمیدم ایشون 2 ماه از مرخصی زایمانش و داره قبل از دنیا اومدن شما استفاده میکنه ! اگه میدونستم همچین کاری میخواد بکنه تمام سعی ام و میکردم تا منصرف شه ! من نمیدونم یعنی بعدش نمیخواد دیگه بره سر کار ؟ اگه بره شمای 4 ماهه رو کجا بذاره آخه خاله جون ؟ مگه بیای پیش خودم ! من که خیلی خوشحال میشم ولی فکر نکنم اون بابای خوش اخلاقت بذاره . مامانت میگفت همه ی وسایلت آماده است و کم کم می...
11 آذر 1392

عاشورا

تا دیروز میگفتم فندقکوچولو ! حالا واسه خودت هندوونه ای شدی خاله ! ماشالله هزار ماشالله خوب تپل مپل شدیا ! خاله جون بابا محمدت رفته بروجرد . تا نرفته بود با مامان زهرا و خاله حانیه هر شب میرفتند کریمی .  به منم تعارف نمیکردند که باهاشون برم فقط یه بار گفتند که اون یه دفعه هم امیرپارسا تب داشت و نشد که برم . شنیدم تخت و کمد خوشگلی برات خریدند . ولی آخر سر نفهمیدم عکس گوزن داره یا زرافه ؟! هرکی یه چیزی گفت ! خودت خبر نداری چیه ؟ عیب نداره حالا بعدا با هم دقیق نگاه میکنیم خوشگلم این امیرپارسا خیلی بهونه میگیره نمیذاره بنویسم میرم بعدا با یه پست جدید برمیگردم. فقط یادت نداره فرشته کوچولو تو این ایام من و خیلی دعا کنی ها ! مواظب خودت...
23 آبان 1392

ببخشید دیر شد.

سلام خاله جون من و ببخش که وقت نمیکنم زود به زود بیام پیش ات . دیگه چیزی تا تولدت نمونده. مامانی داره روز به روز گنده تر میشه ! جونم واست بگه دو هفته پیش مامان و بابا اینجا بودن. منم خورشت بامیه گذاشته بودم ولی اونا شامشون و خونه مامان مهین خورده بودند و رفتند . مامانینت واسم از عمه سارات لباس گرفته بود ولی چون اولش به جای اینکه بگه میگیرم گفت ادرس مغازه اش و بهت میدم من دیگه ازش نگرفتم و دادم برد. مامان لوسی داری دیگه ! چی کار کنیم ! بعدشم یه روز رفتم خونه مامان مهین اینا و با مامانت تلفنی حرف زدم یه سوال ازم داشت که هرچی فکر کرد یادش نیومد ! مامان مهین اینا شیرینی آلمانی داشتند . فردای عید غدیر بود. خاله جون مامان بزرگت عاشق اون شیری...
8 آبان 1392